تبلیغات
★ ♡ ★ رنگارنگ ★ ♡ ★ - داستان زیبای پسرک وخدمتکار

★ ♡ ★ رنگارنگ ★ ♡ ★

خدای عزیزم! ای آرامش دهنده! این جسم خسته و روح پر جراحت! تو را سپاس که هزاران بهانه دستم می دهی و هزاران راه پیش پایم می گذاری

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت : ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت :

براى من یک بستنی بیاورید .

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود ! 





طبقه بندی: داستان عاطفی،

[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 09:24 ق.ظ ] [ m 0 |-| @ d e S e ]

[ نظرات() ]